سلام

۱.مودم اکسترنالمون را پیدا کردم و دیگه مجبور نیستم برم کافی نت!

۲.کلاس طراحی الگوریتم تشکیل نشد و من از خدا خواسته فیزیک را بیخیال شدم و جمعه را با آقای شوهر و علی در ویلای کردان گذروندیم و از این تصمیمی که گرفتم خیلی راضیم!روزی ۱ ساعت پسرها را میبینم و دقیقا ۵ شنبه و جمعه ای که خونه هستند من کرجم! کم کم افسردگی میگیرم!آقای شوهر میگه از وقتت استفاده کن و درست را بخون ولی من دلم واسشون تنگ میشه!

۳.هنوز جابجا نشدیم و علی مجبور که هر روز۷ صبح با پدرش بره که  ۱ -۴ مدرسه باشه و تا ۸ شب هم منتظر بمونه تا با پدرش برگرده خونه!شام را خورده نخورده هردو از خستگی بیهوش میشن و فردا صبح باز هم همون برنامه! لطفا اگر قرار داد اجاره تون تموم شده به زبون خوش از اونجا برید!شاید کسی که قرار جای شما بشینه مشکلی براش پیش بیاد!!!!

۴.روزدوم مدرسه از علی پرسیدم که امروز چی کار کردید!خانم مربی چی یادتون داد!!!

علی:خانم آهنگ گذاشت گفت پاشید برقصید!!!!!!!

دیگه چی؟؟

علی:هیچی رقصیدیم دیگه!!!!

زمان ما در مدرسه علم و دانش تدریس میکردند!تو این دوره زمونه اولین درس رقصیدنه!!!!!! من گفتم مدرسه دولتی روی اخلاق بچه تاثیر میگذاره!آقای شوهر گوش نداد!حالا که بچه به جای دکتر حسابی الویس پریسلی بشه میفهمه منظورم چی بوده!!! روز سوم نقاشی کشیده بودند!علی ماری را کشیده بود که هر کسی را نیش میزد زنده میشد.اثر هنریش را دیشب روی یخچال چسبوندیم.قرار یخچال من مثل یخچال مامانم بشه که پر بود از آثار هنری بچه ام!!!

۵. ۱۸ واحدی شدم.مجبور شدم مباحث نو را حذف کنم چون فقط ۷ نفر ثبت نام کرده بودند و خودخوان شده بود!حوصله کشف رمز کتابش را ندارم.شاید اگر ترم دیگه اهواز بودم و آقای زرگر هم استادمون بود بگیرمش! هنوز برنامه زندگیم آشفته است نمیتونم دقیق برنامه ریزی کنم.

۶.هنوز به هوای تهران عادت نکردم و به زودی کارم به مسیح دانشوری میکشه! آخرین بار زمستون ۸۱ اونجا بودم.اینقدر سرفه کردم که فکر کردند سل دارم!کاشف به عمل اومد که آلرژیه! حساسیت اونم به سرما!این چند سالی که اهواز بودم مشکلی نداشتم با وجود هوای خاک آلود.با شروع پاییز تهران سرفه های من هم شروع شده. البته کم کم به هوای خشک و آلوده تهران عادت میکنم ولی طول میکشه.

۷.دیروز درحال خوندن فیزیک بودم که صدای ناله و گریه از خونه همسایه بلند شد. نمیدونم چه مراسمی بود ولی فکر کنم کسی به رحمت خدا رفته بود .یکیشون داییشو صدا میکرد.خلاصه اینقدر صداشون بلند بود که من هم تو آشپزخونه نشستم  گریه کردم.بعد دیدم خیلی طولش دادند پس هدفون گذاشتم و با صدای یانی فیزیکمو خوندم!!! البته نمیدونم کدوم واحد بود.همسایه ها را نمیشناسم . در این زمینه خیلی محتاطم.

۸.دلم برای اهواز و اهوازیها تنگ شده خیلی زیاد.